جنبش زنان كردستان
و ضرورت تبيين ديدگاه تيوريك

پاگرفتن جنبشهاي زنان بالنفسه ميتواند به پيشبرد دموكراسيخواهي در جامعه ياري برساند، در واقع هيچ جامعهاي را نميتوان يافت كه بدون وجود يك جنبش اجتماعي قدرتمند زنان توانسته باشد به يك دموكراسي پايدار و نهادينه شده دست يابد. قبول برابري در ميان انسانها (حداقل از لحاظ تيوريك و در متن قوانين و هنجارهاي مورد پسند) يكي از لازمههاي پيشبرد هرنوع جنبش اجتماعي متحولگرا ميباشد، اين نوع جنبشها در صورت عدم تلاش براي ايجاد ساختاري مدرن كه بتوان در چارچوب آن به يك نوع رفورماسيون فرهنگي ـ اجتماعي دست زد، قادر به تثبيت و تحكيم ديدگاههاي عملي و ذهني خويش نيستند. بسيار واضح و مبرهن است كه برابري در ميان زنان و مردان را ميتوان از اساسيترين پارامترهاي سنجش ميزان موفقيت فرهنگها، جنبشها و كشورهاي متنوع جهان دانست.
از ذكر ضرورتهاي واضح قبول حق برابري زن و مرد بگذريم و نيمنگاهي به جنبش تازه پاگرفتهي زنان در كردستان، با تاكيد بر كردستان ايران، بياندازيم.
اولين اقدام شايان توجه در اين زمينه به هنگامهي برپايي جمهوري كردستان در سال 1946 و تاسيس اتحاديهي زنان دموكرات كردستان برميگردد. در آن هنگام و با تلاشهاي مينا خانم، همسر قاضي محمد رئيس جمهور كردستان، اين اتحاديه تشكيل شد و توانست تا حدي در سطح تابوشكني در قبال تحريم و بايكوت زنان در جامعه اقدامات جالب توجهي به انجام برساند، هرچند كه از لحاظ جغرافيايي منطقهي بسيار محدودي را پوشش ميداد. پس از شكست جمهوري كردستان و به موازات قوي و ضعيف شدن جنبش ملي كردستان، جنبش زنان كرد نيز دورانهاي پرفراز و نشيبي را پشتسر نهاده است. در واقع هرگاه جنبشهاي آزاديخواهانهي ملي كردستان قوي بودهاند حركتهاي زنان نيز جاني تازه گرفته و فعاليتهاي تاثيرگذارتري انجام دادهاند. در اوايل انقلاب 1979 ايران و متعاقب تقويت مجدد مبارزات آزاديخواهانهي كردهاي ايران، زنان نيز در وسعت بسيار چشمگيري به صفوف مبارزين احزاب كردستان پيوسته و تقريبا همپاي مردان به كار و فعاليت پرداختند، كه البته در اين ميان سهم «كومهله» بيشتر بود كه آنهم به جهت تسلط افكار چپي نوگرايانه (به نسبت آن زمان) و نيز ديدگاههاي عدالتخواهانهي ماركسيستي در اين سازمان بود.
تا اين مرحله زنان كمتر به اين فكر افتاده بودند كه سواي حضور در مبارزات ملي كردستان لازم است يك نوع استراتژي مختص به زنان را نيز تدوين نمايند. در حقيقت تا اين مرحله زنان در خدمت اهدافي جدا از اهداف كاملا زنانهي جنبشهاي فمنيستي قرار داشتند و هنوز موفق به ارايه و اتخاذ تيوريها و اقدامات منطبق با منافع عمومي زنان نشده بودند. هرچند نبايد از ياد برد كه تا حد زيادي اقدامات جنبشهاي ناسيوناليستي آزاديخواهانه به طور اتوماتيك در راستاي تقويت جنبشهاي زنان قرار دارد، زيرا حداقل در يك فصل مشترك به نام «آزادي» اشتراك دارند.
پس از فروكش نمودن جنگهاي چريكي و در اوايل دههي 70 شمسي، به تدريج در داخل كردستان بنيان حركتهاي نويني از جانب زنان شالودهريزي شد كه ميتوان نمود عيني آن را در فضاي ادبياتزدهي آن دوران به خوبي مشاهده نمود. در اين مرحله زنان شاعر و داستاننويس در وسعت مناسبي در نشريات ادبي كردستان قلم زده و ديدگاههاي زنانهي خود را در قالب آثار ادبي به جامعهي كردستان عرضه داشتند، البته متاسفانه آنان هنوز نتوانسته بودند به رويكردي مستحكم از لحاظ تيوريك دست يابند و در يك نوع سردرگمي و كلينگري نظري باقي مانده بودند. زنان اديب كرد صرفا به شعارهايي كلي در باب لزوم برابري زن و مرد و تقبيح هنجارهاي زنستيز حاكم بر فرهنگ كردي بسنده نمودند، آنان تا ساليان بعد نيز نتوانستند يك فرآيند نگارش تيوريك خواستهاي خود را به وجود بياورند و در سطح خلق آثار ادبي محدود ماندند.
اما در دوران شكوفايي فعاليتهاي فرهنگي كردستان، يعني از هنگامهي پاگرفتن حركتهاي دانشجويي و تبديل انجمنهاي صرفا ادبي به انجمنهاي فرهنگي ـ ادبي و گسترش انتشار مجلات و هفتهنامههاي كردي ـ فارسي، زنان نيز به تدريج به مقالهنويسي و نشر افكار نوين فمينيستي روي آوردند. در اين مرحله و براي اولين بار زنان اقدام به برپايي مراسمات سالانهي بزرگداشت 8 مارس نموده و موفق شدند چند نشريهي مختص به مسايل زنان را نيز منتشر نمايند و در ديگر نشريات عمومي نيز صفحاتي به زنان اختصاص يافت. به عبارتي ديگر ميتوان گفت كه كمكم بنيان حركتهاي جمعي زنان پايهريزي شد و اميد آن ميرفت كه به تدريج شاهد يك جنبش اختصاصا زنانه باشيم.
يكي از جديترين آسيبهايي كه در اين فرآيند همواره گريبانگير جنبش زنان جامعهي كردستان بوده عدم وجود يك ديدگاه تيوريك منسجم فمينيستي ميباشد، ديدگاهي كه قادر به تبيين خواستهاي جنبش و تعيين تفاوتهاي آن با ديگر جنبشها و حركتهاي فعال كردستان باشد. ناگفته پيداست كه منشا اين آسيب به ضعف دانستگي و كمبود سواد تيوريك زنان فعال كرد برميگردد، كمبودي كه متاسفانه تاكنون نيز باقي مانده است. بسيار كم بودهاند زناني كه بتوانند دفاع اصولي و پرباري از حركتها و خواستهاي مرتبط با خويش نموده و مانع از استحالهي خود و همجنسانشان در ديگر جنبشهاي حاضر در متن جامعه شوند. پر واضح است كه نميتوان جنبشهاي اجتماعي را از همديگر منقطع نمود، اما چگونگي ارتباط آنان موضوعي بس حساس است كه نميتوان به سادگي از كنار آن عبور كرد و كار را به قضا و قدر سپرد. اگر اين تعامل يك تعامل نابرابر و از موضع ارباب ـ رعيتي باشد (كه تاكنون اكثرا اينگونه بوده) شكي نيست كه طرف ضعيفتر در چارچوب طرف ديگر ذوب و استحاله ميشود و ديگر امكان پيگيري بلاواسطهي خواستهاي خود را از دست ميدهد. در اين حالت سويهي ضعيف در هنگام اتخاذ موضع يا اقدامي عملي، هميشه بايد نيمنگاهي به ارباب خويش داشته باشد و اگر موضعگيري وي با منافع ارباب جور در نيايد الزاما بايد يا از نظر خويش عدول كند و يا به كلي از خير آن را بگذرد. حال در نظر بگيريد آن همه تضاد منافع مردان و زنان را و باز متصور شويد تحتالحمايه درآمدن زنان از جانب مردان را!!!.
يك توصيف بسيار مختصر و ساده از يك معادله بسيار پيچيده:
ناسيوناليسم (و ماركسيسم و كليهي جنبشهاي مشابه) ديدگاهي است جمعگرايانه كه همواره انسانها را در راستاي اهداف خويش قرباني ميكند، در اين ديدگاه (البته نه در همهي موارد) انسانها ابزارهايي هستند كه در روند مبارزات نبايد هيچ ابايي از فداكردن خود داشته باشند. در واقع انديويدواليسم (فردگرايي = احترام به حقوق فردي انسانها) در يك تضاد آشكار با هر نوع انديشهي جمعگرايانهاي قرار دارد، از سويي ديگر آشكار و واضح است كه جنبشهاي زنان احتياج مبرمي به تثبيت انديشههاي فردگرايانه دارند، چون كه در صورت قبول حقوق فردي انسانها مسير سخت مبارزات زنانه تا حد زيادي آسان و هموار ميگردد. از سويي ديگر بازهم بسيار واضح است كه زنان تا در چارچوب ملت متبوعهي خويش به آزادي ملي دست نيابند امكان ندارد به آزاديهاي ديگر نيز دست يازند، يعني زنان بايد حتما در چارچوب ملت خود به هويتي ملي دست يابند تا بتوانند به پيگيري هويت اختصاصا زنانهشان بپردازند. پس رهايي ملي را نيز اصولا نميتوان به كناري نهاده و ادعا نمود كه در غير اين صورت نيز ميتوان برابري جنسي را در جامعه حكمفرما كرد.
همانگونه كه گفتم اين تنها يك توصيف بسيار ساده بود از يك معادلهي بسيار پيچيده، معادلهاي كه قطعا وجهههاي بسيار ديگري را نيز دارد. راهكار چارهيابي نمودن اينچنين تضادهاي تيوريك پيچيدهاي در كسب دانش نظري متناسب و عميق از جانب زنان فعال ما ميباشد، زناني كه بايد با تبيين يك استراتژي عميق براي جنبش زنان كردستان از خطر استحالهي آن در ديگر لايههاي جامعهي ما جلوگيري نمايند و در عين حال مانع از فقدان هويت و از خود بيگانگي حركتهاي زنان بشوند. معترفم كه اين امر كار بسيار سختي است و تنها در صورت مسلح بودن زنان كرد به افكار و تيوريهاي منسجم حوزههاي مختلف علوم انساني ميسر است، مخصوصا آشنايي كامل با نظريات متفكران مختلف در حوزهي جامعهشناسي فمينيستي.