تقديس مفتيزاده و انحراف واقعيات
بخش اول
در ادامهي سلسله بحتهايي كه راجع به جريان اصلي اسلامگرايان كردستان، يعني مكتب قرآن، شروع نمودهام، بخش اول از سومين مطلب خودم را تقديم ميكنم. در روزهاي آينده بخش دوم اين نوشته را نيز منتشر خواهم نمود. در همين جا اعلام ميكنم كه آمادهي درج انتقادات يا جوابيههاي دوستان اسلامگرا ميباشم. اميدوارم دوستان محترم با رعايت اصول علمي مبتني بر احترام متقابل نظريات خود را براي بنده ارسال نمايند، مطمئنا اگر نتوانيم فضايي به وجود آوريم كه عقلانيت انتقادي را در اولويت قرار دهد، خشونتهاي اوايل انقلاب در آيندهاي نزديك بازتوليد خواهند شد.
در دو نوشتهي قبلي خود تحت عناوين «تمايزهاي موهوم!/پاسخي به دوستان اسلامگرا» و «تضادهاي داخلي اسلام سياسي در كردستان» تلاش نموده بودم تا حدي به ذكر بنيانهاي عقيدتي و تاريخچهي مختصر اقدامات اسلاميون كردستان بپردازم. تاكيد اصلي بنده بر جريان مكتب قرآن ـ به عنوان يكي از قدرتمندترين لايههاي اسلام سياسي در كردستان ـ بوده است. دوستان عزيزي كه قسمت نظرات دو نوشتهي فوق را نيز مطالعه نمودهاند مستحضرند كه هواداران و اعضاي مكتب قرآن معتقدند كه اين نيروهاي سكولار و مليگراي كردستان و مخصوصا «سازمان انقلابي زحمتكشان كردستان ايران (كومهله)» بودهاند كه سر ستيز با آنان داشتهاند، و اگر جنگيهم صورت گرفته از جانب آنان شروع شده است. هرچند تاكنون استناداتي مطمئن و قابل باور در اين باره ذكر ننمودهاند، اما سعي بنده بر اين است كه با مروري روايتگونه بر واقعيات و رويدادهاي اوايل انقلاب 1357 اين مساله را بيشتر بشكافم.
اما قبل از آن اندكي در باب تقديس شخصيت احمد مفتيزاده:
خود بنده سالها پيش مدت البته اندكي را در كلاسهاي تدريس مكتب قرآن گذراندهام، علاوه بر اين در طول ايام زندگيام با افراد و هواداران اين گروه ارتباط و برخورد داشتهام، همچنين به شيوهاي تقريبا مرتب ادبيات و بيانيههاي شوراي رهبري و نوشتههاي شخص آقاي مفتيزاده را مطالعه نمودهام. به جراتهم ميتوانم ادعا نمايم كه فردي سرسري مزاج و بدون مطالعه نيستم و هيچگاه در هيچ حوزهاي وارد نشدهام مگر اين كه اطلاعات لازمه يا حداقل پيشنيازهاي اوليه را در اختيار گرفته باشم. پس دوستان محترم بهتر است به جاي متهم نمودن بنده به عدم آگاهي و اظهار نظر از روي تعصب، متن نوشته را در نظر گرفته و حداقل در اين مورد قائل به تئوري «مرگ مولف» باشند، كه واقعاهم صدقپذير است؛ نه بنده اين دوستان را ميشناسم و نه آنان من را!. از ديدگاه آنان هركس مفتيزاده و نظراتاش را قبول نمايد موفق به شناخت او شده و هر آن كس نيز كه به انتقاد از او برخيزد از روي جهالت و ناداني و عدم شناخت به اين كار دست زده است!.
اعلام اين اتهامات از جانب «مكتبي»ها راهكاري است به سمت هدف غايي كه همان تقديس شخصيت مفتيزاده و تطهير وي و جريان وابسته به وي از هرگونه خطا و قصوري ميباشد. اگر خوانندگان وبلاگ كمي ريزتر به نظريات ارائه شده از جانب اين دوستان توجه نمايند متوجه خواهند شد كه مفهوم محوري كلام آنان، ارئهي تعريفي اسطورهاي و يگانه از پيشواي خود (و به تبع آن جريان وابسته به پيشوا) بر پايهي يك منطق نفيگراي سلبيگرايانه ميباشد. در اين راستا ابتدا پيشوا تقديس شده و با ادعاي پيوند وي با منابع و مراجع مشروعيتدهندهي فرازميني و متافيزيكي، زمينهي پذيرش عمومي وي به عنوان رهبري كاريزماتيك و عاري از اشتباه ايجاد ميشود. در مرحلهي بعد به تدريج صفاتي به اين رهبر منتسب ميشود كه همگي داراي پسوند «ترين/تر» خواهند بود، بدين ترتيب اگر فردي استدلال نمايد كه فلان رهبر ديگر نيز داراي اين صفت ميباشد، با قرار دادن پسوند مذكور ادعاي تمايز مثبت و افضلتر وي به نسبت آن رهبر طرح ميگردد. اين روندآنقدر ادامه مييابد تا غايت «پيشواي يگانه و بينظير» ـ حداقل در سطح نظريه ـ محقق گردد. ناگفته نماند كه در اين فرآيند كليهي صفات و خصايص منفي و زشت به ديگر رهبران و گروهها نسبت داده ميشود، كه البته براي اين منظور نه تنها واقعيت امر مهم نيست، بلكه در بيشتر موارد به نوعي ترفند «فرافكني» نيز مورد استفاده قرار ميگيرد.
پس از اجراي موفيتآميز اين وظايف، آنگاه بايد چارهاي انديشيد براي حفظ جايگاه به دست آمده و حراست از آن در برابر گزند عدويان و دشمنان، كه همواره شمارشان فراوان بوده و حتي اگرهم دشمني وجود نداشته باشد فرآيند «ايجاد دشمن/ دشمنتراشي» به مرحلهي اجرا گذاشته خواهد شد. ايدئولوژيگرايان كمتر در مباحث برونگروهي شركت ميكنند و هميشه مخالفين خود را با حربهها و استدلالات درونگروهي و مطلقنماي خود ناچار به تسليم يا عقبنشيني مينمايند (براي روشنتر شدن موضوع: تصور كنيد يكي از دوستان مكتب قرآني با استناد به آيه يا سورهاي از قرآن و يا حديثي از پيامبر اسلام به ابطال نظريات بنده بپردازد و من بگويم كه مستندات تو را قبول نداشته و معتبر نميدانم، در اين جاست كه ترس از تكفير معطوف به مرگ وادارم ميكند از مواضع خودم عدول نمايم). يكي ديگر از راهكارهاي صيانت از مقام و جايگاه رهبر و جرياناش، بسنده نمودن به كليگوييهاي پرطمطراق و پرهيز از وارد شدن در جزئيات ميباشد. در اين نوع گروههاي سياسي/ اجتماعي، در طي دورههاي آموزشي و به طرقي غيرملموس، قويا به اعضا اين نكته تفهيم ميشود كه از وارد شدن به مباحث جزئي با مخالفين خودداري شده و پرداختن به كليات در راس كار و گفتار قرار بگيرد. كاربرد اين راهكار عبارت است از جلوگيري از تشكيك در بنيانهاي نظري و عقيدتي پيشوا و تشكيلات تقديسشدهي او، واضح است كه از ديد آنان «تشكيك» اولين قدم در فرآيند «ابطالگري» و «ابطالپذيري» محسوب ميشود. پاسخگويي به مشركان! نيز راهكار جالبي دارد: متهم نمودن آنان به عدم فهم نظريات و شخصيت والاي رهبر (كه مخصوصا در همين جدل من با مكتبيها اين راهكار نمود برجستهاي داشته است). بدين ترتيب نه تنها در مباحث سفسطهگرايانهي! منتقدين وارد نشدهاند كه به زعم خود پاسخ دندانشكني نيز به آنان دادهاند (من نميدانم چرا مباحث عميقي چون پديدارشناسي هگل و كنش ارتباطي هابرماس را متوجه ميشوم اما از نوشتههاي بسيار سادهي سياسي و به ندرت تشريعي احمد مفتيزاده سر در نميآورم؟!!!!).
ذكر ديگر موارد اين پروسه از حوصلهي نوشتار كنوني خارج است و آن را به نوشتههاي (احتمالي) بعدي موكول ميكنم.
حال از خوانندگان محترم خواهشمندم دوباره نظريات مطرح شده از جانب مكتبيون را بخوانند و خود به قضاوت در مورد مقدسانگاري احمد مفتيزاده و جريان مكتب قرآن بپردازند.